من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو
تسبیح
سرخ دونه گرد نشستم
... همینطور نشستم و زل زدم به پنجره چوبی اتاق، بیرون
هوا سرده، گردنم
کج شده به سمت شونه چپم، روی مبل آروم عقب جلو می شم تا سنگینی پامو اندازه بگیرم. دونه
های تسبیح دونه گرد سرخی رو که از پشت منبر یه مسجد قدیمی تو روزای نذری پزون محرم
به دستم چسبیده هی میشمرم و... هی میشمرم گاهیم دستمو می ندازم بالا و تسبیح دور
دستم می پیچه. آستین
خالی پیراهنم رو می ندازم رو اونیکی شونم و چشامو رو شیطنتای آبی و قرمز بوم سفیدی
که دستمو حلقه کرده سر می دم. با
دونه شیشه ای تسبیح، بالای گونه چپمو می خارم (آخه یکی دوروزه خیلی میخاره) و بعد
دونه تسبیحو سر میدم تا گوشه لبم و خنکی دونه تسبیح میچسبه به هرم نفسام. ...
و من هنوز نگاه میکنم ... باید
تسبیحو ببرم بذارم سر جاش صدای
آروم سمفونی بتهون، چای داغ و یه تکه بیسکوییت البته رژیمی. همین
و همین آخی ... زندگی
چقدر خوبه سلام به دوستانی که با وجود نبودنم بازم بهم سر میزنین. با خودم قرار گذاشتم که برگردم قراره برگردم دوباره میام برام مهمید و اگه براتون اهمیت دارم منتظرم بمونین
سال نو مبارک سالی که گذشت با همه خوب و بدش گذشت سالی که گذشت یکی از به یاد ماندنی ترین سالهای عمر من بود. سالی که بزرگترین تحول زندگی من رخ داد. سالی که من تکه گمشده خودمو پیدا کردم. سالی که ... هزارتا حرفای خوب و امسال قراره سالی بهتر از سال پیش باشه و امسال قراره همه شما دعا کنین تا من و همسر محترم زندگی خوبی رو باهم شروع کنیم. و امسال قراره هزارتا اتفاق خوب واسمون بیافته. دعا کنین یکسال شد یکسال شد از وقتی که به تشویق رفیقی من یه بسم الله
گفتم و کرکره دل سرای رو دادم بالا و با سلام اول آغاز
کردم اوایل چند نفری با من شوخی کردن و من خندیدم روزها گذشت و با احساس
خالی طی کردم تا اینکه من و او.... تمام شد
و با این اتمام ، رهایی آغاز گشت دل به دریا سپردم و رفت تازه وقتی از خودم گذشتم فهمیدم زندگی زیباست که ناگهان کابوس، آهن دلی،
قسمت من شد و گویی مسیح بر صلیب نظاره می کرد بر بخت نامرادم که ناگهان
همچون نوروز اسطوره زایش و رویش دوباره نفسی
تازه کردم و پنجره ای رو به بهار باز کردم و لی برف زمین آب نشد که نشد، تا اینکه به یاد گل سرخ مهربانی افتادم و دیدم که بی تو ... من و گنجشک چقدر تنها مانده
ایم بازم دلتنگی اومد سراغم و شروع کردم بین آدمها به بی آنکه به چپ نگاه کنم و بی کم و کاست، بدون راست نظر بازی تو حلقه زد
تو التهاب نگاه من و فهمیدم که دزد عشق من به کمین نشسته
و رو پیشونیم می خونه که بی بحث، بی سکوت و بی مکس این جمله رو پشت خاور دل بی کسیم دستمو گذاشتم رو زانوهای خودم و شروع کردم به کندن بیستون عشق کندم و کندم و فرهاد وار فریاد زدم که بی تو بی روزگارم نازنین صدای مالامال از حسرت من خورد به کوهی سنگین تر از
بیستون و به صورتم برگشت که با دلسردی در دل من تخته و دل سرای تعطیل شد آتشی شعله زد و سوخت و خاکستر کرد تا اینکه از دل
خاکستر خامی و منیت ما زاده شد و امروز بعد از یکسال نوشتن گاه و بیگاه، امروز من
و او یکی شدیم و ما فهمیدیم که چه روزگار نازنینی است
غریبه و آخرین نوشته ام همینه پ.ن1: یک نوشته از همه نوشته ها پ.ن2:هر رنگ زرد قصه زردی روزی است از دیروز
امروز، حلقه پیوست
دیروز با آینده پشت
سر سودای عشق پیش روی، بوی ملس زندگی و من و تو وآینده زندگی عاشقانه فریاد و تمام هستیم ... نام زیبای زندگی
و جاودانگی عشق چه روزگار نازنینیست غریبه این سان صبور سنگین
آرام شاد گفتیم هنوز تا همیشه هستیم
![]()
![]()


![]()

![]()


![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |



